1)"یک"طولانیه.شاید آخر بگم.شاید هم نگم.
2)اَییییییییییی.باز از این احساسا که نمی دونم درسته یا توهمه....:(و من از این که یه علامت گنده ی سوال بدون جواب هی رو مغزم راه بره،متنفرم.
3)امروز دیدم چتر می فروشن دست فروشا،گفتم چند؟گفت این وریا 5.اون وریا 9.پرسیدم فرقشون چیه؟گفت:
- اینا دو لایه اس.باد که بزنه بر نمی گرده.تخفیفم می دم.
--5 می دین؟
-6.
.
.
--ok.می برم.
و به تخفیفی که گرفته بودم افتخار می کردم که اومدم انقلاب دیدم همون چترا 5 تومن بود:|
1)چقد دوستم تنها بود.چقد دلش پر بود.چقد من بهش بی توجه بودم:(.چرا این همه بلا باید سر اون بیاد؟خوب فکر می کردم درد دلاشو به دوست پسرش می گه.نمی دونم چرا نسبت بهش اینجوریم.برخلاف رفتارم با سایر دوستای صمیمیم،وقتی که ازش دورم معمولا هیچ علاقه ای به تماس گرفتن باهاش ندارم.شاید به خاطر این که احساس می کنم تو دوستیش صادق نیست.ولی وقتی پیششم و حرفاشو می شنوم از اینکه بهش بی محلی کردم ناراحت می شم.به خودم می گم خوب تو هم اگه با همون شیوه ی تربیتی که اون بزرگ شده بزرگ شده بودی،دست کمی از اون نداشتی.و تازه به نظرم اون خیلی خیلی خوب خودشو بالا کشیده.امیدوارم بهتر هم بشه.و چقدر پدر و مادر ها مسئولند.
ولی امروز چه تابلو به من می گفت نه فلان جا نرو واسه تدریس،خوب نیست.نمی دونست که من می دونم خودش اونجا درس می ده.چی بگم خوب:|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 19:44  توسط شیما
|
هر کی منو یه چیز صدا می کنه:عمو حسن می گه شیرین خانوم،عمو حسین می گه شیم شیم،خاله مریم:شیملت،فاطی:شیم پیم کیم،سعیده:شیمیو، شهروز:شیمی جون.بابا هم می گه شیمیتی گله.
خودم دوست دارم خودمو چی صدا کنم؟راستی بچه هام هم می تونن به من بگن شیما.چون یه معنیش یعنی مامان:)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:43  توسط شیما
|
امتحانام شروع شدن.تا الان راضی بودم.خدا رو شکر.اما امتحان بعدیم...امتحان دارم و هیچی نخوندم.دیشب وامروز فقط فیس بوک بازی کردم.حالم خوب بود.داشتم با انگیزه پیش می رفتم.تا اینکه دیروز مامان بهم زنگ زد و از ... گفت خیلی ناراحت بود.یادم نمیاد هیچ وقت اینقدر ناراحت دیده باشمش.بعد خداحافظی،حالم خیلی گرفته شد.ناراحت بودم.و دوباره می خواستم از زمین و زمان فرار کنم.واسه همینم به محض اینکه رسیدم خوابگاه شروع کردم به فیس بوک گردی تا سه ی نصف شب:( وبعد هم احساس عذاب وجدان و گناه.که دختر مگه تو به خودت قول نداده بودی.مگه نمی گفتی لذت درس خوندنو با هییییچ چیز نمی شه عوض کرد.مگه به این نتیجه نرسیده بودی که مهمترین کار تو درس خوندنه.مگه نمی گفتی مشکلات همیشه هستن.این وسط تنها چیزی که نباید فدا بشه،درسته.پس چی شد؟یک روز نگذشته کم آوردی؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:20  توسط شیما
|